آواره شو آواره

دیشب چند ساعتی در خیابان های ولیعصر پرسه می زدم. از دوستم که جدا شدم سنگفرش های پیاده رو رو گرفتم و رفتم. یکی دو ساعتی واسه خودم می چرخیدم. گاهی قاطی ادم هایی که برای خرید عید اومدند می شدم و از هیجانشون برای گیر اوردن لباس مناسب با قیمت پایین به وجد می اومدم و گاهی دقایقی پشت زوج عاشقی که راه می رفتند راه می افتادم و طرح پالتوی سبز خوشرنگ و قامت رعنا و طرز خم کردن سرش به طرف یار و اون خنده ملیحش رو تحسین می کردم و باهاشون حال می کردم که حال می کنند. تا رسیدم به منیریه و دنبال کلاه پشمی برای برنامه غارنوردیم و پرو وسواس گونه یه حدود 15 تایی کلاه و خنده به چهره ام توی اینه و نهایتا انتخاب یه کلاه به رنگ روشن. بعد دوباره از پاساژ  بیرون زدم و توی خیابون دوره افتادم. واکسی از کنارم رد شد و طی یه هوس انی کفشم رو برای واکس دادم و بعد با دمپایی سفید مردونه قرضی خوشگلش رفتم اونور خیابون که ببینم پیراشکی داغ گیرم می یاد یا نه و از نگاه متعجب ادم ها به پام لذت ببرم. وقتی برگشتم پسرک واکسی هنوز داشت کار می کرد و پیراشکی گیرم نیومده بود ولی هنوز طعم نگاه داغ دخترک و پسرک همراهش رو روی دمپایی ام با لذت می چشیدم. کفشم براق شده بود به براقی ابی اسمون تهرون چند روز پیش که حاصل غبارروبی توسط باد بود. بالاخره با کفش واکس زده و یه حس عالی از پیاده روی طولانی به خونه برگشتم ولی هنوز دلم خیابون گردی می خواد. لطفا با بارون و اهنگ اضافه...

/ 6 نظر / 6 بازدید
رضا م

زندگي همينه ! همين لحظات ساده و گاهي از نظر خيلي ها پيش پا افتاده ...همين دمپايي سفيد مردانه چه حس خوبي به ادم ميده گاهي ..همين كفش واكس زده و پياده روي و بعد هوس پيراشكي كردن و ضد حال خوردن از اين كه تموم شده بود ![نیشخند] زندگي شايد يك خيابان دراز است كه هر روز زني با زنبيلي از آن مي گذرد

شادی

هه...نوشته تو جالب بود ولی از اون جالبتر تصور قیافه خودم بود وقتی نگاهم به جمله : بعد با دمپایی سفید مردونه قرضی خوشگلش رفتم اونور خیابون که ببینم پیراشکی داغ گیرم می یاد یا نه و از نگاه متعجب ادم ها به پام لذت ببرم.............!!!! چشمام گرد شد.... شاید گرد شدن لازم نبود...ولی برای یکی مث من که کمی تا قسمتی کمال گراست تعجب آور بود.... من اگه اون دمپایی سفید پام بود از جام تکووون نمی خوردم و به قیافه خودم می خندیدیم ...! [لبخند] از اون دقایقی که پشت زوج عاشق راه رفتی بیشتر لذت بردم.. خودم حسش کردم...توصیفاتتــــــو دوست داااارم

نازبانو

من میمیرم برای پرسه های توی خیابون ولیعصر... میگم آزی خیلی شیطنتهای با مزه ای داشت توی این پستت ها[ماچ]

نرگس

منم خیلی خیابون گردی رو دوست دارم.انگار روح سفر میکنه.مخصوصا این شب ها

شیوا

گفتی پرسه زدن تو ولیعصر......می بینی الان که آخرای اسفنده چه برفی داره می آد.....الان وبلاگت رو کشف کردم....الان می خوام برم بیرون برگشتم سر فرصت می خونمت!

شیوا

راستی اسم وبلاگت جان شیفته است.....تو هم مثل من عاشق آنت ریویر و رمان باحال رومن رولانی پس؟