راه هایی متفاوت به یک مقصد

فردا امتحان حسابداری دارم و خواب دیدم که ماشین حسابم رو برای امتحان جا گذاشتم! یاد خوابهای دوره دانشگاه به خیر!

قرار بود توی ترم اول سفالگری، سه تا فن رو یاد بگیرم منتها هنوز 4 جلسه باقی مونده و همه فن ها رو تمام و کمال اجرا کردم پس به ناچار فن های ترم بعد رو شروع کردیم. استادم به من می گه چه قدر زود کارهات تموم می شه. می گم برای همین اومدم سفالگری که اروم بودن و اهسته پیش رفتن رو تجربه کنم. (just being not doing)فرشته می گه اره خیلی هم تو اروم کار می کنینیشخند بوی گِل مستم می کنه این روزا! عینهو بوی مشک آهوی خُتَنِ اه برام و خسته هم می شم از سه ساعت سر و کله زدن با گل و ساختن یه موجود جدید و دادن هویتی مستقل بهش. دیروز سعی کردم مرگ رو در چهره پیرزال در حال مرگی شبیه سازی کنم ولی در نهایت کارم شبیه مردی شد که از چشماش غرور می بارید و چونه اش رو محکم بالا گرفته بود! غرورش شبیه خودم بود. زمان هایی که اون چونه چهارگوشم رو بالا می گیرم و با تبخر علارغم زخم هایی که خوردم راه می رم و نمی ذارم ترس، ضعف هام و ناتوانی ام مانع ادامه دادنم بشه. خودم عاشق این کله شقی ام هستم چون حداقل این اطمینان رو دارم که حتی اگه جایی زمین سختی هم بخورم بلند می شم، خودم رو می تکونم و ادامه می رم منتها به تازگی یاد گرفتم که این بار با پختگی بیشتر و در ضمن پذیرش و رقت قلب بیشتری نسبت به خودم و ادم های دور و برم هم پیدا کردم و پذیراتر شدم.  هر چند همیشه جای کار دارم. منم و راه زندگی و هر بار پیچی متفاوت.

یکی از همکاران شیمی درمانی رو شروع کرده و من به یاد عموم که عاشقانه دوستش داشتم اما شش ماه اخر عمرش ازش فرار می کردم که چشمم به صورت نحیف و شکسته اش نخوره، سعی می کنم جویای حالش باشم. نمی خوام حسرت گذشته رو بخورم. فقط دارم سعی می کنم کاری رو الان انجام بدم که می دونم حسرتی برای اینده ام باقی نمی مونه! چون حسرت چنین روزهاییه که قلبم رو به درد می یاره! هی سعی می کنم به این فکر نکنم که کاش توی روزهای اخر، حداقل شریک ترسش از مرگ می شدم و پا به پاش می نشستم! (انتظاری بزرگ از خودم که می دونم منطقی نیست چون خودم در اون زمان بیش از اون ترسیده بودم که چنین کنم) تنهایی مردن سخته و اینکه کسی نباشه که حداقل وحشت ات از مرگ رو درک کنه و ازت،از ترست، ناامیدی ات، دردت، وحشت ات از مرگ و بالاخره از خود کابوس مرگ فراری نباشه! تجربه سختی بود برای عموم. امید که روحش الان در ارامش و صلح باشه.

/ 8 نظر / 10 بازدید
آرمان برتر

با سلام دوست عزیز ازفروشگاه آرمان برتردیدن فرمایید با استفاده از خرید اینترنتی در وقت خود صرفه جویی نمایید!!! بهترین ها را از ما بخواهید منتظر حضور شما درآرمان برتروخرید شما هستیم!!! http://hakhamanesh.shoploger.com

علی(کوهستان تنها)

سلام بر دوست تمام نشدنی,راه جالبی رو انتخاب کردی .. خلق هر چیزی لذتی وصف ناشدنی داره که الان میدونی من چی میگم...زندگی دنیای کارزاریه که باید واقعیت هاشو قبول کرد.... نه زیاد ترسو و نه خیلی شجاع باید بود خدا رحمت کنه عموتون رو حواست به بقیه باشه.... پایدار باشید[گل][گل][گل]

علی(کوهستان تنها)

راستی هم ماهی نمیدونم در چه روزیه ولی تولدت با تاخیر یا به موقع یا پیشاپیش مبارکباشه.. [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] این هم کادوی تولدت

صدیق

سلام . دیدن رنج کشیدن عزیزان خیلی سخته .همیشه آرزو می کنم یه بار دیگه شاهد این صحنه نباشم . چون منم خاله خیلی مهربونم رو بر اثر همین بیماری از دست دادم . ولی از مرگ نباید ترسید در واقع مثل متولد شدن در یه دنیای دیگه است پیشنهاد می کنم برای آروم شدنتون کتاب سفر روح نوشته مایکل نیوتن رو بخونید .[گل]

سارا(گاه نوشت های من)

چه قدر خوب! منم عاشق بوی خاک هستم. خیلی آرامش بخشه! کار خوبی می کنید که کنار همکارتون هستید. [لبخند] براشون آرزوی سلامتی می کنم

صدف

سلام به زادبانوی عزیز ازخواندن وبلاگ ارزشمند شما لذت بردم . خانم هنرمندی هستید[گل] کفش اسکارپاتون مبارک . من هم بعد از یک سال سر و کله زدن با یک کفش چینی ترجیه دادم از این برند بخرم . ولی نمی دونستم چه نوعی بخرم و کیلاش خریدم . الان دو روزه دارم ازش استفاده میکنم و عالیه اما عیب بزرگی که داره . بخاری بودن اش است . پاهام جوش میاره !! نمی دونم چه کنم ؟ کفش چینی خنک بود اما چرا این این طوری !! خودم هم نمی دونم . 340 پولش رو دادم /تو این گرونی ! کفش شما هم بخاری است ؟

ص.ش

یاد کلاس سفالگری دانشگاهمون افتادم ..یادش بخیر! آره آره. من تو خانواده عزیزای زیادی به خاطر این بیماری از دست دادم. نرفتم که ببینم. و خوشحالم جون تو ذهنم اون هارو در سلامت می بینم. من باترس از مرگم تا ته 1 ماجرا رفتم! و انچه که نصیبم شد 1 آرامش ژرفی بود که نگو!

امین

مردن ام ساده ای ست و از زندگی کردن بسیار آسان تر است تمام خفقان مرگ در مقابل یک شک در مقابل یک حرص در مقابل یک ترس در مقابل یک کینه در مقابل یک عشق‏ هیچ است مردن امر ساده ای ست و در مقابل خستگی زندگی چون سفری است که در یک روز تعطیل می کنیم و ‏... و دیگر هرگز باز نمی گردیم