انسان در جستجوی معنا

* کتاب انسان در جستجوی معنی (دکتر ویکتور فرانکل-ترجمه نهضت صالحیان) که توسط دوستان خوبم در گروه نیک اندیشان معرفی شد کتاب جذابی است که تا تمام شدن کتاب قدرت بر زمین گذاشتنش رو نداری، خاطرات یک زندانی یهودی نجات یافته از اردوگاههای نازی که اتفاقا روانپزشک هم هست و در خلال یاداوری خاطرات دهشتناک اردوگاه تحلیل روانشناسی اون رو هم می خونی، دکتر ویکتور فرانکل نویسنده و قهرمان این کتاب در خلال نوشته هاش به زیبائی و مهارت به تعریف واژه لوگوتراپی(معنا درمانی که تلاش برای یافتن معنی در زندگی است) می پردازه، مکتبی که قبل از زندانی شدن با اون اشنائی پیدا کرده بود (سال 1938) ولی با تجربیات اردوگاه این مفاهیم معنائی خاص براش پیدا کرد (اسارت در 1942). <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

در این اردوگاه دکتر، پدر، مادر، برادر و همسر و همه اموالش را از دست داد و خیلی جالبه که بعد از تحمل اون همه درد و مشقت از زبان دکتر می شنوی که "کسی که چرائی زندگی را یافته باشد با هر چگونگی خواهد ساخت. (نیچه)" و یا "انسان موجودی است آزاد که همیشه حق انتخاب دارد. انسان واکنش خود را در برابر رنجها و سختیهای ناخواسته ولی پیش آمده و شرایط محیطی، خود انتخاب می کند و هیچ کس را جز <خود> او یارای آن نیست که این حق را از او باز ستاند." و تاکید اسیری در دست دژخیمان بر پذیرفتن مسئولیت زندگی هر شخص که "هر انسانی بر سرنوشت خود مسئول و قادره و در هر شرایطی نوع رفتار به دست خود شخص تائین می شه، پاره ای از این نژاد همچون درندگان و پاره ای دیگر همچون قدیسین رفتار می کنند ، انسان هر دو استعداد و توان را در درون خود دارد و اینکه کدامیک شکوفا شود بیشتر بستگی به تصمیم فرد دارد تا شرایط و اوضاع و احوالی که در آن قرار گرفته است."

 

** به خاطر کوچولوهای فهمیه مجبور شدیم به جای استخر توی پارک قرار بذاریم، الی کوچولوی 3 ساله دست منو گرفته بود و تند تند به طرف وسایل بازی می رفت، منم که همچین بدم نمی اومد با این بهانه کوچولوی خوشگل رفتم طرف اله کلنگ و سرسره و تاب، وقتی فهیم الی رو برد طرف تاب با یه نگاه به اطراف مریم رو صدا زدم و گفتم بیا اله کلنگ، طرف ما بین شمشادها محصور شده بود و کسی اون دور و بر نبود، مریم سریع و با نیش باز نشست طرف دیگه، اما نشستن مریم همانا و بالا رفتن من همان!04.gif هر کاری می کردم نمی تونستم مریم رو بکشم پائین، حالا فکر نکنید اون بیچاره غوله ها، به قولش من عین جوجه غذا نخورده ام! دو تائیمون اون بالا از خنده غش کرده بودیم که یه دفعه صدای خنده شنیدیم، یه دفعه جا خوردیم و برگشتیم عقب رو نگاه کردیم، یه دختر و پسر که وسط شمشادها روی صندلی نشسته بودند و ما اول ندیده بودیم از دیدن این صحنه بلند بلند داشتن می خندیدن، ما دو تا هم یه نیگاه سریع به هم کردیم و با خنده اومدیم پائین، حالا توی این هیر و بیری مریم به هم هی سرکوفت می زنه که آبروم رو تو بردی الان اینا فکر می کنند من چه قدر چاقم!! (خوب لابد هستی دیگه04.gif) ولی بهمون خیلی خوش گذشت این بار اولی بود که دوباره گروهمون بیرون با هم قرار می ذاشت، چون هر دفعه یکیمون کم بود ولی این بار تکمیل بودیم وعین گذشته گروهمون که به لطف پسرهای دانشگاه ملقب به اسم  5 تفنگدار شده بود باز دوباره پیش هم بود البته این بار با دو تا کوچولوی اضافه.07.gif07.gif

 

*** برگرفته از کتاب گفتگو با خدا ترجمه علی محب خسروی: (اینو به قصد به انگلیسی نوشتم که اول یه تمرین برای خودم بشه بعدشم برای شماها، ببینید چه قدر به فکر شماها هستم حالا هی قدر ندونید03.gif، فقط بگما خیلی متن قشنگ و جالبیه و البته اسون، حتما بخونید چون مطمئنم عین من لذت می برید)

 

 

 

Interview with God (Reata Strickland)

 

I dreamed I had an interview with god.

 

“So you would like to interview me?” god asked.

 

“If you have the time”, I said.

 

God smiled, “My time is eternity. What questions do you have in mind for me?”

 

“What surprised you most about humankind?”

 

God answered…

“That they get bored with childhood. They rush to grow up and then long to be children again.”

“That they lose their heath to make money, And then lose their money to restore their health.”

“That by thinking anxiously about the future, They forget the present, Such that they live in neither the present nor the future.”

“That they live as if they will never die, And die as if they had never lived.”

 

God’s hand took mine and we were silent for a while.

And then I asked…

“As a parent what are some of life’s lessons you want your children to learn?”

 

God replied with a smile,

“To learn they cannot make anyone love them But they can do is let themselves be loved.”

“To learn that it is not good to compare themselves to others.”

“To learn that a rich person is not one who has the most But is one who needs the least.”

“To learn that it takes only a few seconds to open profound wounds in persons we love,

And it takes many years to heal them.”

“To learn to forgive by practicing forgiveness.”

“To learn that there are persons who love them dearly but simply do not know how to express or show their feelings.”

“To learn that two people can look at the same thing and see it differently.”

“To learn that it is not always enough that they be forgiven by others. They must forgive themselves. And to learn that I am here. Always.

 

/ 14 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد

سلامممم!...بايد کتاب جالبی باشه. خيلی دوست دارم اگه وقت شد بخونمش...منم دلم خيلی برای الاکلنگ سواری تنگ شده. انشاالله قسمت بشه ما هم بريم سوار شيم!...متن آخر هم که ديگه اخرشه.

محبت و زيبايي

سلام ازی نازنينم! اولش که من اين شيطونی ها را خيلی دوست دارم ... بعد هم کتاب را خوانده ام خودت خوب گفتی....نشون ميده که انسان در بدترين موقعيت هم که باشد با يک بهانهء کوچک عشق به زندگی پيدا ميکند...دلت هميشه شاد و شاداب عزيز گلم!

rainygirl

به نظر من چيزی به اسم افسانه شخصی وجود نداره اصلا همين باور به افسانه شخصی خودش يه افسانه است که ما دوست داريم باورش کنيم ولی حقيقت نداره...من که دلسرد شدم و جازدم..ديگه هم کتابای کوئيلو را نميخونم چون الکی دل آدم را خوش ميکنه...در مورد کتابی که گفتی و شخصيت اين کتاب که بعد از همه مصيبتای زندگيش بازم با اميد ادامه ميده بايد بگم که اينم يه جورايی فقط يه شعار...حداقل همه آدما اين قدرت را ندارن که اينجوری ادامه بدن....نميدونم..دنيا به نظرم خيلی تاريک مياد

ازی

بابا تو خودت يک افسانه هستی رينی عزيز. مگه غير از اينه که هيچ کس ديگه توی اين دنيا به تو شبيه نيست و توی اين دنيا فقط يدونه از رينی گرل داريم و بس.(چشمک) اما در مورد کتاب و شخصيتش بهتره اول کتاب رو بخونی بعد نظر بدی. دکتر هميشه از مراجعه کنندگانش می پرسه به چه دليل خودکشی نمی کنيد و از روی پاسخ اونها می تونه به انگيزه زندگی ادمهايی پی ببره که ممکنه رنج و درد زیادی رو متحمل شده باشند ولی هنوز زندگی رو دوست دارند. اين قصه نيست. به دور و بر خودت نگاه کن. ادمهای زيادی رو می بينی که بعد از همه بلاهايی که سرشون اومده هنوز که هنوزه اميد دارند. اين شعار نيست عزيز دلم. اين شوق زيستنه. به هر کسی هم اجازه زندگی توی اين دنيا داده نمی شه. حتما هم برای پيدا کردن دليل زندگی لازم نيست توی کتابها دنبالش بگردی فکر کنم الان بايد به خودت رجوع کنی...

سينا

درود بر زيبا. عالی نوشتی. کتاب بعد از اين ؛ فرياد ناشنيده برای معنا .. .. کتاب هفت عادت مردمان موثر رو خوندی؟ زيبا همراهته .

بهار

سلام عزيز . واقعا انسان اين توانايی رو داره که هم تا اوج پرواز کنه و هم تا پایین ترین درجه نزول کنه . گفتگو با خدا هم خیلی عالی بود ، همیشه زیباترین و بهترین جوابها پیش خداست فقط باید با او حرف زد ..... خاطره ات هم سبز سبز بود اميدوارم هميشه شاد باشی .

حامدفردین

سلام دوست گلم..ممنون که به من سر زدی..در مورد اون اسير يهودی بگم که من در مورد هيتلر زياد کتاب خوندم...و اگه از يه کار اون خوشم بياد..داغون کردن يهودی ها بوده..چون اصلا ازشون خوشم نمياد..ولی حتما اين کتاب رو هم می خونم...راستی به کوچولوهای فهيمه جون هم سلام برسون..مرام خونه هم به روزه..و من منتظرت

مژگان

جای اون کتاب تو دستای من خالی !!/ چه عيبی داره بذار آدم بچگيشو بکنه مردم هر چی ميخوان بگن بگن! بعضی از ايم مردما دهنشون مثل بچه کلاغ بازه! من چی با بهونه چی بی بهونه ميشينم رو تاپ واله کلنگ

علي

سلام ... خيلی جالب بود ... موفق باشی ... علی ...