چگونه به اینجا رسیدم؟

* یه چند ماهی است که دنبال کتابی می گردم که چاپ 85 است و چاپش تموم شده و منتظر اجازه مجدد برای تجدید چاپه که اینطور که معلومه دولت مهرورز و وزارت فرهنگ پرکارش به این  زودی ها اجاره چاپ بهش نمی دهند. کتاب خاصی هم نیست. یه نوع کتاب مشاوره ای ساده که بنیان هیچ حکومتی رو هم قرار نیست بلرزونه. خلاصه یه لیست از کتاب فروشی ها انقلاب پیدا کردم و یکی یکی بهشون زنگ می زنم تا ببینم توی انبارشون می تونم این کتاب رو پیدا کنم یا نه. سومین رو که زنگ زدم گفت اره یکی داریم. گفتم برام نگه دارین همین الانه خودم رو می رسونم. سرخوش رفتم طرف انقلاب تا کتاب از دستم نپریده بگیرمش و کلی خوش خوشانم شده بود برای تفکر مثبت و اینکه هر چیزی بخوام به دست می یارم و از این حرفا تا رسیدم به کتابفروشی محترمه و کتابفروش با یه لبخند گشاد فرمودند اشتباه شده و کتابی موجود نیست. توی کامپیوترشون هم اشتباه موجودی رو یک زده بوده و توی انبارشون این کتاب رو پیدا نکرده بودند! منم با اعتماد به نفس رفتم یه پنج تا کتاب دیگه خودم رو مهمون کردم تا مبادا گرد ملالی بر خاطر مبارکم بیفتد و 34تومانی پیاده شدم!

** خدایا به بزرگیت شکر که اگه چند ماهی طبیعت رو ازم گرفتی علاقه به خوندن رو از بچگی در درونم به ودیعه گذاشتی و اینطوری جایگزین های شادی هام توی زندگی زیاده و کم نمی یارم :دی

*** اولین کتابی (از این سری 5 تایی که خریدم) که دستم گرفتم کتاب "چگونه به اینجا رسیدم؟" باربارا دی انجلس، نشر ساوالان و ترجمه مهدی گنجی است که خداییش سوال الان من هم هست که از کدوم پیچ و کدام راه اومدم که الانه اینجا هستم!!! تا اینجا، این پاراگراف اش خیلی به دلم نشست "مشکلات یا موانع عاطفی به تنهایی ناراحت کننده نیستند. هر یک از ما، در زندگی، سختی هایی دیده ایم که با آنها شجاعانه مبارزه کرده ایم و بر آنها پیروز شده ایم. آنچه باعث می شود که این مسائل، متفاوت از بقیه باشند این است که همراه با رنجی که تحمیل می کنند نوعی حس تعجب، شوک، سردرگمی و نارضایتی نیز به ما می دهند، یعنی نوعی عدم ارتباط بین آنچه فکر می کردیم حقیقت است و آنچه در واقع حقیقت دارد." هر زمانی که فیلم یا کارتونی می دیدم یا در روابط دنیای حقیقی، همیشه از خنگی و ساده لوحی شخصیت های دختر یا پسر تعجب می کردم که چرا حقیقت و باطن و هدف فرد مقابل رو توی رابطه (چه عاطفی، چه مالی یا سیاسی) درک نمی کنند و چرا باهوش نیستند. ولی حالا که در یک وضعیت معصومیت احمقانه قرار گرفته بودم (چیزی که سال ها سایه ام بود و از حماقت ادم های دیگه خیلی دردم می گرفت) می تونم درک کنم که برای کسی که از بیرون مشاهده گر قضایاست درک هدف اصلی فرد مقابل و فهمیدن حقیقت ماجرا خیلی ساده تر از کسیه که جزیی از ماجراست و به دلیل درگیر شدن احساسی و عقلی، شاید درک درستی از "اصل قضیه" نتونه داشته باشه. یکی از اشتباهات ما (انسان نوعی) در رابطه اینه که بیش از هر چیزی به کلام فرد مقابل اعتماد می کنیم و از دیدن رفتار و عملکردش که مهمتر از گفتارشه غافلیم. رفتاری که در کل ممکنه اکی باشه ولی با تمرکز روی جزییات و نادیده نگرفتن ریز رفتارها می تونیم نقاب های فرد رو شناسایی کنیم و دروغگویی هاش رو افشا و دستش رُو رو کنیم که این امر احتیاج به زیرکی (هوش عاطفی) و تجربه داره که تجربه هم با فقط با تجربه کردن و عبور از شکست و بحران حاصل می شه ولی از طرفی به قول دکتر شیری "دردهای بزرگ برای هر روحی همیشه خوب نیست، بعضیها از همه زندگی کینه به دل می گیرند" پس برای گریز از این دردها شاید بهتر باشه سعی کنیم اطلاعات خودمون رو افزایش بدیم و در یک محیط امن دانسته هامون رو در مورد سنجش و ارزیابی بذاریم که بازم تجربه به من ثابت کرده این محیط های امن به ندرت پیدا می شه. حالا خدا رو شکر. فعلا که یاد گرفتم بعد از هر زمین خوردن بلند شم و ادامه بدم. تا ببینیم چه پیش اید و چه در نظر افتد...

/ 6 نظر / 94 بازدید
یاسر

سلام دوست عزیز ... با 15 پوستر تاپ و دوست داشتنی از بازیگران ، خوانندگان و مذهبی آپم ... منتظر حضور گرمت هستم ... با تشکر

مهدی گنجی

سلام دوست عزیز، از این که کتاب "چگونه به اینجا رسیده ام ؟"، با ترجمۀ اینجانب را خوانده اید خوشحال شدم. اگر در جایی از ترجمه احساس کردید اشتباهی رخ داده است یا جمله بهتر می توانست بیان شود، لطفا به من فیدبک بدهید. در ضمن، وبلاگتان بسیار جالب است. با تشکر مهدی گنجی

نهان خانه

سلام. واقعا کسی که در قلب ماجراست جور دیگه تری به ماجرا نیگا میکنه. (دارم به پست تون فک میکنم.)

پریا

ممنون خانم اردیبهشتی مهربون عالی بود حتمآ میخونمشون :****

شادی

امروز به دلیلی اشتباهی که دیروز مرتکب شدم ...زخم عمیقی درون خودم حس می کنم ...با اینکه تام و تمام خودم مقصر این اشتباه می دونم ولی یه جورایی روحم درد گرفته.....! توو لیست مطالبت گشتم دنبال چیزی که آرومم کنه...این خوب بود به خصوص نقل قولی که از کتاب باربارا نوشته بودی... امیدوارم بعد از این زمین خوردن دوباره بلند بشم و دست از این سادگی هام بر دارم ...چطور می تونم یاد بگیرم که بیشتر به رفتار آدمها توجه کنم تا حرفاشون ...؟؟! مرسی

شادی

آزی جونم مرســـــی ی با حرفت آروم تر شدم و موافقم....راست میگی مشکل من همینه که مدام به این زخم فکر می کنم و خودم و سرزنش ....!! سعی می کنم بهش فکر نکنم و شاید اون آلارمی که برای من لازمه این باشه که" آدمها را به اندازه ارزش واقعی شون بهشون اهمیت بدم نه بیشتـــــر..." باز هم ازت ممونم ....:)