غرولندهای روزانه

* وقتی 260 تا پرسشنامه داشته باشی و بخوای پر بشه، مجبوری کفشات  رو وربکشی و قید شرم و حیا رو بزنی و به هر کسی روبزنی. اینجاست که مفتخر به سوپر اعتماد به نفس می شی یا زیرلبی لقب کنه رو بارت می کنند.

** استاد راهنما و مشاورم رو از بین استادهای نه چندان نام و نشان دار ولی بسیار فوق العاده و فعال برداشتم. چون به هیچ عنوان حوصله اساتیدی که به لقب پدر و مادر(!) رشته هاشون مزین شدند ولی نه من نه هیچ کس دیگه هیچ چیزی توشون ندیدیم رو ندارم! حتی دیگه نمی خوام نگام تو نگاهشون بیفته. :دی

*** خدایا یک بازدید قلعه الموت و یک شب خواب کنار دریاچه اوان نصیب ما بفرما!

**** از صدرالدین شریعتی رئیس دانشگاه علامه خیلی بد شنیده بودم، گویا اعتراض های زیادی به حضورش در دانشگاه و این اواخر برای ریاستش توسط دانشجویان و اساتید شده بود. درسی رو به خاطر داشتن پیش نیازهای زیاد (چون از رشته دیگه ای به این رشته امده بودم) با بچه های خودمون نگرفته بودم. از استاد این درس تعریف های بدی شنیده بودم و دعا دعا می کردم که با این استاد نباشه. وقتی درس رو گرفتم به صورت تصادفی و خوش شانسی ما استادمون آقای شریعتی شده بود چون معمولا با فوق ها کلاس بر نمی داره. شنیده بودم که به مثنوی وارده برای همین خودم اولین جلسه پیشنهاد دادم که درسمون تفسیر مثنوی باشه و اونم قبول کرد. واقعا نمی دونم ایا برخورد بدی با داشنجویان یا استادها داشته یا نه ولی تفسیر مثنوی و قرانی که برامون کرد فوق العاده بود و کاملا مسلط بود. من به شخصه از این کلاس لذت بردم. مخصوصا هم که چند وقتی دنبال خوندن مثنوی بودم و حوصله خوندنش رو نداشتم.

***** این روزا ذهنم درگیر مشکل کوچیک کسیه و نگرانشم. این ماجرا عجیب روی خلق و خو و خوابم (البته رو غذا خوردنم نه نیشخند) تاثیر غیر مثبت (مثلا دارم مثبت اندیشی می کنم و از کلمات غیر مثبت استفاده نمی کنمفرشته)  گذاشته. امیدوارم به خیر و خوشی بگذره.

****** پنج شنبه که باغ بودیم کباب خوردیم. تقریبا همه زحمت خرید گوشت و اماده کردنش و سیخ کردنش با عمو بود به غیر از اتیش درست کردن و منقلی که توسط پسرها درست شد. ولی به جد می گویم که تا حالا همچین کبابی نخورده بودم. به غیر از کباب بناب تبریز، این یکی از خوشمزه ترین کباب هایی بود که خورده بودم. جای هیچ کدومتون هم خالی نبود که من یکی که کباب بده بهتون نبودم. زبان

/ 15 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فاطمه

می بینی خواهر تو هم داری عاشقیت مثنوی و ال بت تفسیر قرآنیش می شی....[چشمک]

ازی

فاطمه جان من از اول عاشقش بودم منتها تنبلیم می اومد برم دنبالش.[نیشخند]

بی نمک

سلام. ما اومدیم.[مغرور][شوخی] آزی خانم،فقط مراد را دریاب،چون کارها بر وفق مراد ِ . [زبان][نیشخند]ای تنها خور،ای شکمو،ای مثبت اندیش، ای الموتی.[هورا]

بی نمک

بازم سلام. یادم اومد که بگم" ای بامرام ,حالا کباب را تنهایی میخوری, کتاب را تنهایی نخور.[ابله]. هرچی (از مثنوی )جالب بود بنویس ماهم بی نصیب نمونیم.[ماچ]

ماهور

بابارسماخانوم دکتر !‌بابا تز !‌بابا پایان ترم !‌ بابا کلاس !‌ به قول فاطمه خانوم بابا خر خون !‌بابا مولوی !‌ بابا تفسیر !‌بابا همه چی تموم !‌نمردیم و ما یه جایی رفتیم که شما قبلش نبودین !‌بابا الموت!‌ بابا اوان !‌[شوخی] مرسی بابت خوش قلبیهاتون [چشمک]

ازی

بابا تازه داماد! بابا شیرینی نده! بابا خسیس! بابا یواشکی کار !بابا الموت رفته! بابا اوان دیده!‌ [چشمک] حالا به غیر از این باباها کی شرینی می دی!‌ماهور جان نکنه یه رگت اصفهونیه[نیشخند]

بابا آزی این حرفا چیه کی بریم الموت تا دیر نشده قرار بزار با تور بریم در ضمن بیخود نگرانی این شتریه که دم خونه همه تخم میزاره

یادم رفت اسمم و بنویسم مهدیه بودم

بی نمک

من اگه بودم، شیرینی رو میدادم وبا خیال راحت کامنت میگذاشتم[نیشخند][زبان] .

ازی

مهدیه جان قربونت. تو کی با من می یای بریم تور. ما زحمت بکشیم ماهی یکبار همدیگه رو زیارت کنیم.[نیشخند]